تبليغاتX
سینمایی های ماندگار
از فکسون.کام به شما گزارشی خلاصه تر میدهم!

 

عنوان فارسي: استاکر

محصول سال: 1979

ژانر:  رمزآلود ،  علمي تخيلي

به کارگرداني:  Andrei Tarkovsky

فيلم نامه:

نوشته‌ی Arkadi Strugatsky ، Boris Strugatsky

با هنرمندي:

Aleksandr Kajdanovsky    در نقش    Stalker
Alisa Frejndlikh    در نقش    Stalker's Wife
Anatoli Solonitsyn    در نقش    Writer
Nikolai Grinko    در نقش    Scientist
Natasha Abramova    در نقش    Martha, Stalker's daughter

اين فيلم با نام :

                                                                                                           Сталкер 

نيز شناخته مي شود.

 

درباره فیلم:

ابتداي فيلم «استاكر» تصوير به تدريج از تاريكي به سياهي روشن مي‌شود. سپس در آستانه در اتاق نوري ديده مي‌شود، به تدريج از ميان در مي‌گذريم در حالي كه سكوت قطار را در دوردست مي‌شنويم. بعد به ميزي مي‌رسيم كه رويش يك ليوان قرار دارد. در ميان تعجب ما ليوان خود به خود حركت درمي آيد (توهمي از معجزه) ولي لحظاتي بعد متوجه مي‌شويم كه حركت ليوان به جهت حركت قطار از كنار خانه بوده است و در اين دنياي تيره و غمزده معجزه جايي ندارد. تصاوير پيش از رفتن به منطقه ممنوع سياه و سفيد است يا با فيلترهاي تيره رنگ گرفته شده است، اما تصاوير منطقه ممنوع رنگي است. گويي جهان خارج از منطقه ممنوع جهاني است سرد و دلگير و فاقد ايمان، اما جهان روياگون منطقه ممنوع رنگي و گويي جهان ايمان است.

سه شخصيت فيلم استاكر، نويسنده و پروفسور براي ورود به منطقه سوار واگني مي شوند. ابتداي در نماي ورودي آنها را مي بينيم كه كنار واگن ايستاده‌اند و آن را راه مي‌اندازند، بعد دوربين از پشت سر، نويسنده، پروفسور و استاكر به ترتيب در قاب‌هايي ثابت نشان مي‌دهد در حالي كه پس زمينه نما مناظر در حال حركت هستند. گويي ما نيز همراه اين سه سوار واگن شده ايم و قدم در سير و سلوك شخصيت هاي فيلم گذاشته ايم و از نقطه نظر آنها تصاوير منطقه را مي نگريم. اين نماهاي از پشت سر بارها در فيلم تكرار مي شود. گاه در مواقعي كه كاراكتر در حال حركت است به صورت اسلوموشن (حركت آهسته) بر راه رفتن كاراكتر تاكيد مي‌شود، مانند صحنه اي كه نويسنده از فرمان استاكر نافرماني مي‌كند و مي خواهد مسير را مستقيم بپيمايد و منطقه به او هشدار مي دهد يا وقتي كه نويسنده وارد تونلي موسوم به «چرخ گوشت» مي شود هم اين تمهيد را مشاهده مي‌كنيم.

اين تصاوير از پشت سر بر رهرو بودن اين شخصيت ها و مقوله سير و سلوك و جست‌وجوي ايمان كه تم مركزي فيلم هم هست تاكيد دارد. پروفسور براي اين به منطقه آمده كه مكانيسم علمي معجزه را كشف كند و نويسنده هم فكر مي‌كند كه اگر وارد اتاق آرزوها شود بهتر خواهد نوشت، ولي بعد مي گويد كه اگر نابغه شوم چه نيازي به نوشتن خواهم داشت. به هرحال هيچ بارقه اي از ايمان در اين دو شخصيت ديده نمي شود و آنها در نهايت از ورود به اتاق آرزوها سرباز مي زنند و شايد آنها به اندازه كافي رنجديده نيستند كه در امتحان ايمان پذيرفته شوند. چرا كه استاكر مي گويد كه اتاق آرزوها ، كاري به خوب يا بد بودن افراد ندارد بلكه كساني را راه مي دهد كه رنجديده هستند. تاركوفسكي هم گفته فيلم تمثيل جست‌و‌جوي ايمان است. استاكر مي‌كوشد تا بارقه اي از ايمان در دل نويسنده و پروفسور برافروزد، ولي موفق نمي شود. تاركوفسكي مي گويد: بدون ايمان، آدمي از تمامي تبار معنوي خويش جدا مي شود و به نابينايي تبديل مي شود. در اين زمانه ويراني باورها و ايمان، براي استاكر پرسش اصلي روشن كردن جرقه اي است؛ جرقه باور در دل آدميان. اصولاً يكي از معاني فعل انگليسي to stalk كه نام استاكر از آن گرفته شده است و از اواخر قرن 16 در زبان انگليسي وارد شده است. «آهسته ، اما با گام هاي بلند به پيش رفتن است.» كه اين باز مسئله جست و جوي ايمان و سير و سلوك در فيلم را تاييد مي كند.

طبيعت بهشت گونه منطقه ممنوع در برابر فصل هاي ابتدايي و انتهايي فيلم از فضاي تيره رنگ شهري، كنتراست (تضاد) پرتاكيدي ايجاد مي كند. استاكر پس از ورود به منطقه به چمنزار مي‌رود و دراز مي كشد و چمن ها و علف ها را در آغوش مي فشارد. در اواسط فيلم هم وقتي سه شخصيت فيلم خسته مي شوند كنار رودخانه روي گياهان بي آلايش و عاشقانه دراز مي كشند و با هم حرف مي زنند. اين تاكيد بر طبيعت را مي بينيم. تاركوفسكي حتي باتلاق را هم در فيلم زيبا تصوير كرده است. باتلاقي كه سطحش آرام حركت مي كند و از رويش با وزش باد، گردوغبار بلند مي شود و همه اينها تاكيدي است بر سويه معنوي طبيعت. در فيلم «استاكر» فقط در صحنه اي آسمان را مي بينيم كه استاكر دختر فلجش را روي دوش خود گذاشته و راه مي رود. در اين صحنه غبار آسمان شهر رافرا گرفته است. در فيلم تأكيد بر عناصر روي زمين مثل رودخانه‌ها و چمنزار است تا آسمان.

دو حركت دوربين هم به ياد مي ماند؛ يكي حركت دوربين كه از چهره استاكر كه كنار رودخانه دراز كشيده، شروع مي شود و با حركت به جلو محتويات زير‌آب را مي بينيم، سكه، سرنگ، شمايل مقدس، اسلحه و فنر. نماد معنويت را مي بينيم كه عوامل مادي و مرگبار آن را دربرگرفته اند و در انتهاي اين نما مي رسيم به دست استاكر در آب كه گويي در طلب معجزه اي است و گويي تنها نقطه اميد هم همان شمايل ديني بيزانس است. حركت دوربين دوم يك حركت به عقب است. صحنه اي را به ياد بياوريم كه استاكر، پروفسور و نويسنده درمانده در آستانه اتاق آرزوها و در اتاقي ويران نشسته‌اند. دوربين آنها را در نمايي بسته نشان مي دهد و سپس به تدريج دوربين به عقب حركت مي كند. در اين نما سه نفر در پس زمينه روي زمين نشسته اند و در پيش زمينه فضايي خالي وجود دارد و آب زيادي روي زمين جمع شده است. سپس دوربين توقف مي كند و در فضاي پيش زمينه باران شروع به باريدن مي كند و قطع مي شود. تماشاگر با ديدن اين صحنه غافلگير مي شود يا به عبارت بهتر، اين حركت دوربين هم چون نوعي مكاشفه ناگهاني براي تماشاگر عمل مي كند. تاركوفسكي در مورد عنصر آب در آثارش مي گويد: «آب عنصري رازآميز است و مي تواند دگرگوني و گذر بيافريند.» اين دگرگوني و گذر در اين صحنه، نزول رحمت الهي است كه ناگهان پشت در اتاق آرزوها جاري مي‌شود و در انتها هم چون معجزه اي زندگي دختر فلج استاكر را نجات مي بخشد. هيچ كدام از همراهان استاكر به راهي كه او نشان مي دهد باور ندارند و در نهايت استاكر تنها مي ماند. بعد به شهر بازمي گرديم و دوباره فيلم سياه و سفيد مي شود. در حقيقت دوباره برگشته ايم به ملال زندگي.

بعد در نمايي نزديك دختر فلج استاكر را مي بينيم آن هم به صورت رنگي در حالي كه از حركت بدنش به نظر مي آيد كه راه مي رود (توهمي از معجزه)، بعد متوجه مي شويم كه او روي دوش پدرش است و در حقيقت اين پدرش است كه دارد راه مي رود. تصاوير به سياه و سفيد مي‌گرايند بازهم گويي در اين دنياي تيره و افسرده معجزه جايي ندارد. سپس صحنه را مي بينيم كه استاكر نزد همسرش مي‌گريد و مي گويد كه ديگر هيچ كس ايمان ندارد. گويي او به نهايت درماندگي و رنجيدگي رسيده است. آيا اين شرط برآورده شدن آرزوها نيست؟ فصل نهايي فيلم بسيار زيباست. گويي دخترك فلج چيزي از منطقه ممنوع با خود دارد، چرا كه تصاوير رنگي است. در فضا قاصدك‌ها جاري هستند. بعد دختر با نگاهش ليوان ها را به حركت درمي آورد. سپس دوربين به طرف دختر حركت مي كند و روي نماي نزديك او متوقف مي شود. بعد صداي عبور قطار را مي شنويم گويي اينجا برخلاف آغاز فيلم كه عبور قطار موجب حركت ليوان شده بود؛ معجزه گونه اين حركت ليوان است كه قطار را به حركت واداشته و صداي قطار تابعي از حركت ليوان شده است. روي تصوير انتهايي (نماي نزديك دختر) سرود ستايش شادي از سمفوني نهم بتهوون را مي شنويم. گويي با وقوع معجزه دخترك تمامي شادي جهان را به دست مي‌آورد.

وقتي از تاركوفسكي پرسيدند كه دختر نماد چيست؟ او جواب داد: «اما در مورد دخترك نمي دانم شايد خيلي ساده او همان اميد است؛ كودكان همواره بيان اميد هستند. شايد هم در حكم آينده‌اند.» فيلم استاكر شخصيت هاي جالب و متنوعي دارد. آلدوتاسونه از تاركوفسكي پرسيد كه آيا هيچ يك از اين سه شخصيت بيانگر پاره اي از وجود او هستند؟ و در پاسخ تاركوفسكي گفت: «آري، اما استاكر از همه بيشتر به من نزديك است. او بهترين بخش وجود من است، بخشي كه كمتر جلوه مي كند. به نويسنده هم نزديكم، او راه خود را گم كرده، اما به گمانم مي تواند راه حلي معنوي براي خروج از بن بست خويش بيابد. اما استاد را نمي شناسم. آدمي سخت محدود است كه دلم نمي خواهد بيانگر چيزي از وجود من باشد. جدا از محدوديت آشكارش، اما مي تواند نظر خود را تغيير دهد. روحي آزاد دارد و قادر به درك (چيزهاي تازه) است.»

به هرحال زماني طولاني (نزديك به سه ساعت) با ريتمي آرام صرف مكاشفه طبيعت و طي طريق سه شخصيت فيلم مي شود. اين ممكن است تماشاگر عام را خسته كند، ولي به هرحال فيلمي زيبا و عميق با ريتمي آرامش بخش با چشم‌اندازهاي طبيعي سحرگونه در مقابل داريم. به هرحال سينماي شخصي تاركوفسكي هرچند كه قابل تجويز به عنوان الگويي براي سينماي يك كشور نيست (همان كار اشتباهي كه مسئولان سينمايي ما در مقطعي انجام دادند) اما سينمايي شاعرانه، عميق و لذت بخش و همچنان سرپا است و جلوه معناگرايانه معجزه پاياني دخترك فلج در فيلم «استاكر» را هرگز نمي توان فراموش كرد. با وجود اينكه 27 سال از زمان اكران استاكر مي گذرد، ولي همچنان پس از ديدارهاي مكرر فيلم، از اثر آن ذره اي كاسته نشده است و حتي مي توان نكته هاي جديدي را پس از هر بار ديدن آن پيدا كرد و از ديدن چند باره فيلم لذت برد.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1387ساعت 4:46  توسط کوروش غفاری  | 


 

عنوان فارسي: حيثيت (پرستيژ)

محصول سال: 2006 ( اولين عرضه در October 17 )

ژانر: درام ،  فانتزي ،  مهيج

به کارگرداني: Christopher Nolan

فيلم نامه: نوشته‌ی Jonathan Nolan ، Christopher Nolan ، Christopher Priest

با هنرمندي

Hugh Jackman    در نقش    Robert Angier
Christian Bale    در نقش    Alfred Borden
Michael Caine    در نقش    Cutter
Piper Perabo    در نقش    Julia Angier
Rebecca Hall    در نقش    Sarah Borden
Scarlett Johansson    در نقش    Olivia Wenscombe
Samantha Mahurin    در نقش    Jess
David Bowie    در نقش    Nikola Tesla
Andy Serkis    در نقش    Alley
Daniel Davis    در نقش    Judge
Jim Piddock    در نقش    Prosecutor
Christopher Neame    در نقش    Defender
Mark Ryan    در نقش    Captain
Roger Rees    در نقش    Owens
Jamie Harris    در نقش    Sullen Warder

آهنگساز: David Julyan

خلاصه داستان:

در اوایل قرن بیستم و در شهر لندن ، دو شهبده باز حرفه ای به اسامی آلفرد بوردن و روپرت انجی یر هر شب بر روی صحنه بهمراه استادشان برای تماشاگران برنامه اجرا می کنند . این دو روحیات اخلاقی متفاوتی با هم دارند بطوریکه روپرت مردی خوش تیپ ، اشراف زاده و و متظاهر است اما آلفرد یک بچه کارگر روستایی بوده که با تلاش و زحمت توانسته به این جایگاه برسد . آنها در یکی از شعبده ها ، دستیارشان جولیا را که همسر روپرت نیز می باشد با طناب بسته و او را داخل یک تانکر آب قفل شده می کنند و او خودش را نجات می دهد . در یکی از این شب ها جولیا پس از فرستاده شدن بداخل منبع نمی تواند طنابها را باز کند و بنابراین خفه می شود . روپرت که به شدت از مرگ جولیا ناراحت است آلفرد را متهم به درست نبستن طنابها می کند و از این به بعد دشمنی و مقابله ایندو شعبده باز آغاز می شود .

محصول مشترک: USA ، UK

زبان: English

تصوير: رنگی

صدا: SDDS ، Dolby Digital ، DTS

رده بندی سنی:  PG-13  بعضی بخشها ممکن است برای کودکان زیر ۱۳ سال نامناسب باشد. والدین احتیاط کنند.

زمان فیلم: 128 دقیقه

 

درباره فیلم:

اين يه فيلم خداست!قطعا يكي از بهترين فيلمهاي سالهاي اخيره.از دستش نديد.
كلا كريستوفر نولان اعجوبست.ممنتو كه يه شاهكار كامل بود،پرستیژ نسبت به ممنتو فهمش ساده تره و مخاطب با ضریب هوشی متوسط به بالا میتونه به راحتی درک کنه فیلم رو.مثل ممنتو باز هم روایت به صورت غیر خطی و بسیار زیبا بیان میشه(البته ساده تر)،به طوری که آدم فکر میکنه تو دست کارگردان اسیر شده و نمیتونه یه لحظه فیلم رو رها کنه.موسیقی کار خیلی خوب هست والبته فیلمبرداری که محیرالعقوله(چند بار نگاه کنید فیلمو تا به این پی ببرید) بازی ها هم خیلی خوب هستن.کلا کار نولان نیاز به تبلیغ نداره،خودتون باید بدونید که فوق العادست.
البته جذابیت فیلم که با دادن همه اطلاعات باز هم نمیتونیم ماجرا رو حدث بزنیم به جاش(که از این حیث خیلی سرتر از فیلمایی مثل illusionist و usual suspects و ... هست) ولی چیزی که عامل برتری اصلی پرستیژ نسبت به بقیه هست وجود مفاهیم فوق العاده فیلمه که البته برای فهمش مقادیری هوش و فسفر لازمه.
چیر دیگه ای بگم جریان فیلم لو میره،فقط بگم که این شاهکار رو از دست ندید.

رويكرد به يك موضوع جذاب وادمهايي كه در اين حيطه كار ميكنندالبته با بازي تحسين برانگيزكريستين بيل وهمراه با فيلمنامه اي كه شما را تا اخرين لحظه وادار به ماندن ميكنداز نكات مثبت فيلم هستند.شايد شما هم تاكنون به ادمهايي كه در مقابل شما جادو ميكنند اينطور نيانديشيده باشيدكه چطور در ميان دروغها به شهرت وماندن ميانديشند.فيلم جذابي بود حتما ببينيد.

فيلمي جذاب و اثر گذار .اما مطمئنا بيننده فيلم بايد تك تك سكانسها و كلام فيلم رو در همه ثانيه ها و دقايق بخاطر بسپره تا بتونه داستان و سير قصه رو درك كنه در غير اينصورت فيلم در بيست دقيقه اول براي بيننده اي كه احتمالا كم حوصله ست خسته كننده بنظر مياد .پيام فيلم يكي از ضرورت هاي زندگي ماست ...

ايده اي نو و داستاني كه هرگز حتي مشابه آن را هم نديده ايد پيش از هر چيز باعث ميشه شما از اين فيلم خوشتون بياد.بعد از اون اين نكته كه در پايان فيلم تمام حدسهاي شما بي فايده هست فيلم رو زيباتر ميكنه.پس از آن اين هنر تدوينگري در كارهاي كريستوفر نولان هست كه شما رو ميخكوب مي كنه.فيلم حيثيت ساخته اي است كه در سينماي امروز نمونه هايي از آن را كم خواهيد ديد.ساخته اي همه چيز تمام از لحاظ كارگرداني و فيلمبرداري و بازيگري و مخصوصاَ تدوين.

شایدم از نگاهی دیگر:

من واقعا نمي فهمم چرا يه فيلم صرفا سرگرم كننده رو كه هيچ جا سر و صدايي نداشته ما بايد اينقدر بزرگ كنيم. ديالوگ هاي متظاهرانه و كاركترهاي پوچ و بزرگنما از ويژگي هاي بارز اين فيلمه . نوشتن در مورده اين فيلم اصلا جالب نيست و باعث تاسف كه در صدر ليست فيلم هاي برتر اين سايت قرار داره. فكر كنين يه لحظه ... بالاتر از پدر خوانده و املي !!!!!!!! در مورد غافلگيري هم بگم كه اگه علاقه به غافلگيري دارين به محصولات كيندرز و هري پاتر مراجعه كنين !

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1387ساعت 4:33  توسط کوروش غفاری  | 

 

 

عنوان فارسي: نه جای مردان پیر (جایی برای پیرمردها نیست)

محصول سال:2007 ( اولين عرضه در May 19 )

ژانر:  جنايي ،  درام ،  مهيج

به کارگرداني: Joel Coen ,Ethan Coen

فيلم نامه: 

نوشته‌ی Joel Coen ، Ethan Coen ، Cormac McCarthy

با هنرمندي:

Tommy Lee Jones    در نقش    Ed Tom Bell
Javier Bardem    در نقش    Anton Chigurh
Josh Brolin    در نقش    Llewelyn Moss
Woody Harrelson    در نقش    Carson Wells
Kelly Macdonald    در نقش    Carla Jean Moss
Garret Dillahunt    در نقش    Wendell
Tess Harper    در نقش    Loretta Bell
Barry Corbin    در نقش    Ellis
Stephen Root    در نقش    Man who hires Wells
Rodger Boyce    در نقش    El Paso Sheriff
Beth Grant    در نقش    Agnes (Carla Jean's Mom)
Ana Reeder    در نقش    Poolside Woman
Kit Gwin    در نقش    Molly (Sheriff Bell's Secretary)
Zach Hopkins    در نقش    Strangled Deputy
Chip Love    در نقش    Man in Ford

آهنگساز: Carter Burwell

خلاصه داستان:

لولین ماس بهمراه همسرش در یک خانه کاروانی در تگزاس زندگی می کند . او یکروز موقع شکار در بیابان تصادفاً تعدادی جنازه و در کنار آنها بسته های هروئین و مقدار زیادی پول را پیدا می کند . او پولها را برداشته و فرار می کند . از سوی دیگر کلانتر تام بل در تلاش است تا ماس را پیدا کرده و پولها را از او بگیرد . از سوی دیگر آنتون شیگور که یک قاتل روانی است در دشتهای تگزاس پرسه زده و هر کس را سر راهش ببیند از بین می برد و برای کشتن قربانیان به شیر یا خط متوسل می شود . کلانتر بل از سویی باید شیگور را نیز یافته و او را دستگیر کند تا از جنایتهای بعدیش جلوگیری نماید .

محصول کشور: USA

لوکيشن ها:

  • Eagle Pass, Texas, USA
  • Las Vegas, New Mexico, USA
  • Marfa, Texas, USA
  • زبان ها: English ، Spanish

    تصوير: رنگی

    صدا: Dolby Digital ، DTS ، SDDS

    رده بندی سنی:  R  افراد زیر ۱۷ سال با همراهی والدین تماشا کنند. 

     زمان فیلم: 122 دقیقه

     

    درباره فیلم:

    بعد از اینکه این فیلمو دیدم و تموم شد به خودم گفتم : خب كجاش شاهکار بود ؟ اصلا چرا به این فیلم میگن درام تلخ ؟ (به نظر من اصلا تلخ نبود!!) و اينكه چرا ميانگين رتبه منتقدان به اين فيلم A هست و واقعا چرا اين همه تعريف و تمجيد از فيلم ؟
    فيلم برادران كوئن يك فيلم كاملا شعارگو هستش كه شعارهاشم هيچ ربطي به موضوع فيلم نداره . بعد از اين هم كه آنتون و ليولين هم ديگر رو ميبينن و يك درگيري نه چندان جذاب دارن فيلم كاملا وا ميره و ديگر به يك فيلم كسالت بار تبديل ميشه. نكته قوت فيلم فقط و فقط بازي خاوير باردم هست و بس .
    اگه هنوز اين فيلمو نديدين با فكره اينكه قراره يك شاهكاره كوئني ببينيد پاي اين فيلم ننشينيد

    می دونید، اگه بخوایم با توجه به نظر منتقد ها و چیز هایی که راجع به فیلم می گفتن فیلم رو برای اولین بار ببینیم، ممکنه آدم یه کم سر خورده شه. ولی من که برای بار دوم فیلم رو دیدم، بدون در نظر گرفتن چیز هایی که شنیده بودم، خیلی بیشتر خوشم اومد. سکانس های توی بیابون واقعاً عالی بودن. یا جا هایی که باردم می خواد کسی رو بکشه و اینا.
    شاید یه کم آخرش نا امید کننده باشه. یعنی کسی که از اول فیلم طرف اونیم و ما رو با داستان جلو می بره، یهو حذف می شه و ما این حذف شدن رو نمی بینیم. شاید اگه یه جور دیگه تموم می شد اونوقت بعد فیلم می گفتیم، این یه شاهکاره!

    فيلم خوبي بود ولي شاهكار نبود جز بازي بي نقص خاوير باردم شاهكاري نداشت استحقاق گرفتن 4 اسكار رو هم داشت البته در مورد فيلمنامه نظرم فرق ميكنه
    هنوز نقد درست و حسابي اي از اين فيلم نخوندم هر كي خوند اينجا هم بذاره ممنون ميشم مثلا سكانس پاياني و تصادف چه هدفي رو دنبال ميكرد ؟ به نظرم صحنه كشته شدن "ماس" هم ميتونست جذابتر و بهتر از اين در بياد ديالوگ هاي بسيار زيبايي در فيلم ديده ميشه بخصوص جملاتي طنز آميز از زبون ماس

     

    + نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم اسفند 1386ساعت 4:19  توسط کوروش غفاری  | 

     

     

    عنوان فارسي:کفاره (تاوان)

    محصول سال: 2007 ( اولين عرضه در August 29 )

    ژانر: درام ،  عاشقانه ،  جنگي

    به کارگرداني: Joe Wright

    فيلم نامه:

    نوشته‌ی Ian McEwan ، Christopher Hampton
     
    با هنرمندي:
     
    Saoirse Ronan    در نقش    Briony Tallis, aged 13
    Ailidh Mackay    در نقش    Singing Housemaid
    Brenda Blethyn    در نقش    Grace Turner
    Julia West    در نقش    Betty
    James McAvoy    در نقش    Robbie Turner
    Harriet Walter    در نقش    Emily Tallis
    Keira Knightley    در نقش    Cecilia Tallis
    Juno Temple    در نقش    Lola Quincey
    Felix von Simson    در نقش    Pierrot Quincey
    Charlie von Simson    در نقش    Jackson Quincey
    Alfie Allen    در نقش    Danny Hardman
    Patrick Kennedy    در نقش    Leon Tallis
    Benedict Cumberbatch    در نقش    Paul Marshall
    Peter Wight    در نقش    Police Inspector
    Leander Deeny    در نقش    Police Constable
    Daniel Mays    در نقش    Tommy Nettle
    Nonso Anozie    در نقش    Frank Mace
    Michelle Duncan    در نقش    Fiona Maguire
    Romola Garai    در نقش    Briony, 18
    Anthony Minghella    در نقش    Interviewer
    Vanessa Redgrave    در نقش    Older Briony
     
    آهنگساز: Dario Marianelli
     
    خلاصه داستان:
     
    در سال ۱۹۳۵ و قبل از شروع جنگ جهانی دوم ، خانواده تالیس که از طبقات ثروتمند انگلستان هستند برای گذراندن تعطیلات تابستانی به یک منطقه روستایی خوش آب و هوا می روند . دختر بزرگ خانواده که سیسیلیا نام دارد به پسر خدمتکار خانواده که روبی ترنر نام دارد علاقمند است . روبی تحت حمایتهای آقای تالیس ، پدر سیسیلیا ، به دانشگاه آکسفورد رفته و آینده درخشانی پیش رو دارد . روبی و سیسیلیا با وجود اختلاف طبقاتی که دارند بهم علاقمند هستند و قرار است بزودی با هم ازدواج کنند . یکروز تابستان که سیسیلیا و روبی در کنار چشمه هستند خواهر سیزده ساله سیسیلیا که بریونی نام دارد آنها را از پنجره ساختمان دیده و به اشتباه فکر می کند روبی و خواهرش با هم رابطه نامشروع دارند و روبی قصد سوءاستفاده از سیسیلیا را دارد بنابراین به دروغ اعلام می کند که روبی قصد تجاوز به خود او را داشته و این موضوع باعث جدایی سیسیلیا و روبی می شود و تاثیرات آن باعث بهم ریختن زندگی هر سه نفر آنها می شود .
     
    اين فيلم با نام هاي :
  • Reviens-moi (France)
  • Kefaret (Turkey) (Turkish title)
  • Espiazione (Italy)
  • Abbitte (Germany)
  • Sovitus (Finland)
  •  
    نيز شناخته مي شود.
     
    محصول مشترک: UK ، France
     
    زبان ها: English ، French
     
     
    تصوير: رنگی
     
    صدا: DTS ، Dolby Digital
     
    رده بندی سنی:  R  افراد زیر ۱۷ سال با همراهی والدین تماشا کنند.
     
    زمان فیلم: 130 دقیقه
     
     
     
    درباره فیلم:
     
    غرقه ی وهمیم ور نه این محیط.....از تُنُک آبی، کناری بیش نیست

    هنگام اعلام جوایز Golden Globe پلک نمی زدم تا شاهد برد "خون خواهد شد" باشم (یا حداقل مایکل کلایتون)؛ ولی در کمال نا امیدی اسم فیلمی رو شنیدم به نام "کفاره". وقتی صحنه هایش پخش می شد با خودم گفتم باز هم یک کار ِ رومانتیک عوام پسند(تینیجر پسند!) و سخیف مثل تایتانیک، که جنگ را هم به عنوان فراقی اجباری(مثل کوهستان سرد و نمونه های مشابه) دست افزار قرار داده، و باز هم سینمای تجاری و محافظه کار کلیشه هایش را به خوردمان داد، بجای اثری بی پروا و مستقل مانند "خون خواهد شد". تا اینکه فیلم را امشب دیدم.

    در اولین فلاش بک، هنگامی که دخترک مقابل پنجره بود، حدس زدم که با اثری خاص روبرو شده ام که می خواهد تفسیر یک سویه از وقایع(که شخص واقعیت تلقی می کند) را به چالش کشد. حتی به ذهنم آمد که شاید همه ی ماجرا را دختر تخیل می کند(زیرا او شاهد فلاش بک نبود) و یا شاید دوربین ِ "میشایل هانکه" از "پنهان" آمده تا زاویه ای را برایمان عیان سازد.
    چشم اندازهایی هرمنوتیکی و فلسفی که به هیچ وجه در یک ژانر ِ رمانتیک برایم متصور نبود.
    فیلم آکنده است از این شاید فلاش بک ها که نه برای ریتم روایت بلکه به عنوان افشای زاویه هایی از واقعیت (که در هر بار از عده ای از کاراکترها نهان است)، استفاده شده. و به عنوان عنصری از هنر ِ پست مدرن، ما را هم وارد اثر می سازد، تا با آخرین تکه از این پازل درهم که برایمان فاش می سازد، به تزلزل ِ درک خود نیز از واقعیت(=فیلم) پی ببریم. آیا تنها پایان ِ فیلم(=کتاب) ساخته ی ذهن دخترک بود یا بسیاری از فلاش بک های دیگر نیز؟ آیا چراغ قوه ی او در آن شب چهره ی مرد را کامل نشان داد؟ آیا دختر عمویش براستی با کارخانه دار ازدواج کرد؟

    داستان فیلم پتانسیل زیادی برای کلیشه پردازی داشت ولی هوشمندانه از فرو افتادن در این ورطه حذر کرد. حتی دیدار هر سه در خانه(اواخر فیلم) اگر توسط دخترک ساخته و پرداخته نمی شد، تراژدی ای که بعداً برایمان فاش می شود تبدیل به پایانی کلیشه ای و نخ نما می شد.

    در شخصیت پردازی نیز از سیاه و سپید جلوه دادن کاراکترها پرهیز شده. اگر فلاش بکی که در آن دخترک خود را در رودخانه می اندازد را نمی دیدیم، تمام بار تراژدی متوجه ی او به عنوان نماد کینه و نفرت و شر می شد. اما با دیدن این فلاش بک، گریز ِ دخترک به انزوای ِ باغ (در ابتدای فیلم پس از دیدن دو شخصیت از پنجره) برایمان معنی ای پررنگ تر میابد. اوج تراژدی در اینجاست که مقصر ِ تمام این بلایا را عاری از پلیدیهای شخصیت های منفی ِ سینمای کلاسیک می بینیم. هنگامی که دخترک در استیصال ِ سرباز ِ محتضر، خود را می بازد و هنگامی که تا پیری نیز این داغ یا کفاره را متحمل می شود(با اینکه می توانست به راحتی توجیه آن را متوجه ی کودک بودن ِ خود سازد). و تنها بازگویی ِ حقیقت را به عنوان ِ پالایشی در واپسین گاه ِ حیات برمی گزیند. که به قول ِ-شاید- عیسی : در آخر تنها حقیقت است که می رهاندت.

    بعض ِ صحنه ها بار ِ احساسی ِ خرد کننده ای را به دوش مخاطب می گذارند:
    هنگامی که پسر، سطح آب را لمس می کند تا حضور دختر را به شهود رسد. تکرارهای زیبای come back to me. شهر بازی ای که میدان ِ جنگ شده بود. عشق بازی ِ زنی بر پرده ی سینما در فضای ِ مردانه ی جنگ(انتهای "راه ِ آتش" ِ کوپریک را بیادم آورد) و هجوم ِ یادها بر قامت ِ خسته پسر. مرگ که در صحنه ای رویایی – در چهره ی شاید مادرش – به پاشویه ی پسر پرداخت، اما او به بهانه ی بازگشت صحنه را ترک گفت. کبریتی که تصویر آرزو را روشن می کرد، بازگشت یادها به عقب و حرکت ِ سرباز در شیب ِ لاله زار به سمت نور. پیرزنی که با قامت ِ خمیده(مانند پیرزن ِ سه رنگ کیشلوفسکی) کالسکه ای را می کشید، غافل از اینکه دخترک -اینجا بالغ- خود را از پنجره می نگرد. صحنه ی تکان دهنده ای که در آن شخصیت مرد فیلم خود را ناگهان در برابر انبوهی از اجساد کودکان میابد(از جنگ به عنوان پدیده ای موازی با داستان نیز بهره برده مانند "هزارتوی پن") با بازی ِ خوب و درونی ِ James McAvoy و یا زیبایی ِ دردآور ِ شادی سربازان بازگشته از جنگ در آن مستندهای مُقطع، و قرار گرفتن آن در پی مرگ سرباز ِ رویاء پرداز.
    رویاء..... رویاهایی که می فرسایدمان در برابر سیاهی ِ واقعیت. رویاهایی که آن کلبه ی کنار ساحل را چون اوتوپیایی تصویر می سازد و در آخر چه سیاه به این آرمان شهر قدم می نهند.
    مقصر و جدایی ساز تمام زیبایی ها، دخترک و نیز جنگ به نظر می آید، اما چون نیک بنگریم مقصر را نه دخترک، که "جهل" ِ بشر میابیم(کودکی، نه سمبل معصومیت، که نمود جهالت بود). و شکل ِ بسط یافته ی آن که همانا جنگ باشد.
    دخترک نه در 18 سال، که به گاه کهولت خود را تسلیم واقعیت کرد تا از جهل کودکی وارهد. اما انسان، این پیر ِ هزاران ساله هنوز در سپیده دمان ِ طفولیت ِ خود بست نشسته و جهالت تاریخی ِ خود را چون مرده ریگی بر دوش می کشد و در این میان تنها عشق است که قربانی می شود. در تأویلی کلی تر دو شخصیت را نماد بشریت می بینیم و کلبه را نماد صلح و آرامش و امنیت، و افسوس که در آخر تنها در میعادگاه مرگ سر به آرامش می گذارند. برای انسانی که بهشت را اینگونه در ذهن می سازد اما جهنم را نمودی عینی در زمین بخشیده است(در کابوس های انتهایی ِ "سر پاکن" ِ لینچ دختری با عشوه های چندش آور می خواند: در بهشت همه چیز عالی{=ایده آل}است). انسانی که هنوز جستجوگر روستایی است که آنجا همه در سودای نیامدن، کفش های شان را به بند می آویزند(نک: Big Fish-tim burton) اما زمین را حتی از اندک نوری دریغ می کند. به تمثیل می توان به نور چراغی اشاره کرد(در بیمارستان) که چون تصویری سوررئالیستی تمامی صحنه را گرفته و با خاموشی تدریجی ِ خود، تاریکی را فراگیر می کند.

    از نکات مثبت دیگر می توان به بازی خوب Saoirse Ronan دخترک نوجوان فیلم، فیلم برداری، موسیقی و همچنین فیلم نامه ی عالی آن اشاره کرد، که در هر چهار ماده نیز کاندید اسکار شده اند. James McAvoyانگلیسی، پس از اجرای عالی در The Last King of Scotland به بازی گری پخته تبدیل شده. بازی Keira Knightley چون همیشه چندان پر فروغ نیست اما در قدرت ِ فیلم انسجام یافته است (هر دو کاندید Golden Globe شدند). فیلم برای Joe Wright جوان هم در مقام کارگردان پس از تجربه ی ضعیف ِ "غرور و تعصب" در سال 2005، نوید روزهای پرفروغ تری را در آینده به همراه دارد.

    در ابتدا گفتم که هنگام اعلام ِ جوایز پلک نمی زدم. و حال در یک فرا گرد باید بگویم که آری پلک نمی زدم، اما آنچه داشتم: چشمانی باز ولی بسته بود."Eyes Wide Shut"!
     
    البته البته البته - به قول یکی از دوستان در پاسخ این نقد من:
     
    می دانی که فیلم با اینکه نام ِ "یونیورسال" را هم یدک می کشد، محصول انگلیس است نه آمریکا.
    حال اگر منظورت از "یک فیلم خوب آمریکایی" این است که فیلم دارای مؤلفه های هالیوودی ست؛؛ اشاره کردم که حدالمقدور از کلیشه به دور مانده، مخصوصاً با درنظر گرفتن ژانرش که فی نفسه کلیشه پرور است.
    در مورد اسکار هم باید بگویم که هر دو فیلم نسبت به ژانرشان خوش ساخت هستند(هرچند که با توجه به ویژگی های پست مدرن ِ آنها باید در مورد ِ واژه ی ژانر کمی احتیاط کرد) اختلاف به آن حد نیست که اگر هر کدام از این دو برنده شوند، منتقدان نسبت به برنده نشدن ِ دیگری شوکه شوند و شاید اختلاف بیشتر در سلیقه ی مخاطبان باشد. البته تاوان(یا همان کفاره) در دیگر جشنواره ها تابحال موفق تر بوده. به شخصه نسبت به موفق تر بودن آن(جدای از نکات مثبت خود فیلم)نظری دارم که شاید در ظاهر کمی عجیب باشد؛ و آن : شهرت برادران کوئن است. میزان توقع مخاطب از این دو به عنوان چهره هایی تثبیت شده و مؤلف، طبیعتاً بالاست. اما به تازگی دریافت ام که بسیاری دیگر نیز همچون من، با دیدن تاوان شوکه شده اند، به علت : پیش فرضی که نسبت به این فیلم(و این کارگردان) داشته اند. این امر حسی از بداعت را در فرد برمی انگیزد که نقش اساسی در قضاوت او دارد. به هر حال باید اضافه کنم که تاوان دارای بسیاری از گوشه های سینمای هنری ست که امروزه مهجور مانده اند و پرداخت امروزی ِ این عناصر یکی از معدود آثاری را رقم زده که هر دو مخاطب خاص و عام را راضی نگه می دارد. با این که واژه ی شاهکار را نباید به این راحتی خرج کرد( حال كه می کنند، چنانکه افتد و دانی...)، اما در این برهوت ِ هنر باید این اثر را پاس داشت.
     
    + نوشته شده در  سه شنبه هفتم اسفند 1386ساعت 3:25  توسط کوروش غفاری  | 

     

     

    عنوان فارسي: سویینی تاد : آرایشگر پلید خیابان فلیت

    محصول سال:2007 ( اولين عرضه در December 21 )

    ژانر: جنايي ،  موزيکال ،  مهيج

    به کارگرداني: Tim Burton

    فيلم نامه: نوشته‌ی John Logan ، Stephen Sondheim ، Hugh Wheeler ، Christopher Bond

    با هنرمندي:

    Johnny Depp    در نقش    Sweeney Todd
    Helena Bonham Carter    در نقش    Mrs. Lovett
    Alan Rickman    در نقش    Judge Turpin
    Timothy Spall    در نقش    Beadle Bamford
    Sacha Baron Cohen    در نقش    Signor Adolfo Pirelli
    Jamie Campbell Bower    در نقش    Anthony Hope
    Laura Michelle Kelly    در نقش    Lucy / Beggar Woman
    Jayne Wisener    در نقش    Johanna
    Ed Sanders    در نقش    Toby
    Gracie May    در نقش    Baby Johanna
    Ava May    در نقش    Baby Johanna
    Gabriella Freeman    در نقش    Baby Johanna
    Jody Halse    در نقش    Policeman #
    Aron Paramor    در نقش    Policeman #2
    Lee Whitlock    در نقش    Policeman #3

    خلاصه داستان:

    بنجامین بارکر آرایشگری است که در لندن قرن نوزدهم زندگی می کند و همسری جوان و زیبا و یک فرزند دختر نیز دارد . بارکر از شغلش راضی است و عاشق همسر و فرزندش می باشد اما قاضی تورپین که چشم به همسر او دارد ترتیبی می دهد تا بارکر متهم به یک جرم واهی شود و در دادگاه نیز او را محکوم به زندان می کند . دوران محکومیت بارکر در کشور اسپانیا شروع می شود اما او از زندان فرار کرده و به شهر باز می گردد . او از طریق خانم لاوت که در طبقه پایین سلمانی بارکر کافه دارد متوجه می شود که قاضی تورپین به همسرش تجاوز کرده و این باعث مرگ همسرش شده و اکنون قیومت دخترش نیز برعهده تورپین است . بارکر که تصمیم به انتقام گرفته مجدداً سلمانی خود را باز می کند و با اسم مستعار سوئینی تاد شروع به کار می کند . هدف او از راه اندازی دوباره سلمانی اینست که از طبقه مرفه شهر انتقام بیگرد بنابراین مشتری های ثروتمندی را که برای اصلاح نزد او می آیند را توسط تیغ سلمانی اش بقتل رسانده و از طریق یک سرسره مخفی جنازه آنها را به زیرزمین خانم لاوت می فرستد تا خانم لاوت جنازه ها را قطعه قطعه کرده و از گوشت آنها کیک گوشت درست کند و به مشتریانش بفروشد .

    اين فيلم با نام هاي :

  • Sweeney Todd (Germany / USA) (short title)
  • Barbero demoníaco, El (Venezuela)
  • Sweeney Todd - Der teuflische Barbier aus der Fleet Street (Germany)
  • Sweeney Todd, le diabolique barbier de Fleet Street (France)
  • Sweeney Todd: Fleet Streetin paholaisparturi (Finland)

    نيز شناخته مي شود.

    محصول مشترک: USA ، UK

    لوکيشن: Pinewood Studios, Iver Heath, Buckinghamshire, England, UK

    زبان:English

    تصوير:رنگی

    صدا:SDDS ، DTS ، Dolby Digital

    رده بندی سنی: R  افراد زیر ۱۷ سال با همراهی والدین تماشا کنند.

     

    درباره فیلم:

    فيلم بسيار خوبي است اما به نظر من بهترين كار تيم برتون نيست. مشكل من با اين فيلم يكي داستان فرعي آنتوني و جوهانا ست كه به نظر من خوب پرداخت نشده و از راه مناسبي به خط اصلي فيلم وصل نشده. شخصيت هاي آنتوني و جوهانا هم هـمين طور. مگر اينكه اين دو شخصيت و داستانشون رو تنها يك اشانتيون بدانيم از قصه هاي پريان و هـمان قصه هاي قديـمي نـجات دختر طلسم شده از قصر مـخوفـي كه اژدهايي از آن نگهباني مي كند.
    فكر ميكنم به جز اين مشكل همه چيز در اين فيلم عالي است.
    سوييني تاد تيره ترين و عبوس ترين فيلم تيم برتون است. سكانس هاي موزيكال و آوازهاي فيلم بي نظير است. به خصوص آن آوازي كه خانم لاوت در مغازه اش مي خواند و فكر درست كردن پيراشكي گوشت از گوشت قرباني هاي سوييني تاد را به كله ي تاد مي اندازد. كارگرداني و بازي بازيگران و ميزانسن و فيلمبرداري و آوازهاي اين سكانس بي نظير است و حس كميك بامزه اي هم درش جريان دارد.

    نميدونم چرا ميگين اين فيلم بده!!!!؟؟؟؟
    اين فيلم نامه حتما جذابيت هايي داشته كه از 150 سال پيش تا الان زنده مونده هنوز هم اين فيلم رو ميسازن و انقدر ارزش داشته كه كارگردان بزرگي مثل تيم برتون اين فيلم رو بسازه و بازيگر هاي فوق العاده اي مثل جاني دپ و البته آلن ريكمن توش بازي كنن.
    تيم برتون خودش در مصاحبه اي گفته:((بچه كه بودم براي ديدن سوئيني تاد به سينما رفته بودم دوتا خانم جلو من نشسته بودن كه با شروع شدن صحنه هايه خونريزي يكيشون گفت آيا واقعا اين همه خشونت لازم بود؟الان كه خودم اين فيلم رو ساختم ميبينم بله لازم بوده.)).....اون خونريزي ها عجيب و غريب نبود بلكه در نوع خودش يه جذابيت خاصي به فيلم ميداد...كدوم كارگرداني تونسته از يه درام پر از خونريزي موزيكالي به اين قشنگي بسازه......اگه اين فيلم مزخرف بود گلدن گلاب رو نميبرد...
    بازي جاني دپ هم كه اصلا جاي حرف نداشت...نميدونم چرا بهش اسكارو ندادن...صدايي عالي داشت و از تمام وجودش اين فيلم رو بازي كرد......
    اين فييلم يه شاهكار بووود با همكاري دوباره جاني دپ و تيم برتون .

     

  • + نوشته شده در  سه شنبه هفتم اسفند 1386ساعت 2:41  توسط کوروش غفاری  |