تبليغاتX
سینمایی های ماندگار - Babel
از فکسون.کام به شما گزارشی خلاصه تر میدهم!

 

 

عنوان فارسي: بابل

محصول سال: 2006 ( اولين عرضه در May 23 )

ژانر: درام ،  مهيج

به کارگرداني:  Alejandro González Iñárritu

فيلم نامه: نوشته‌ی Guillermo Arriaga ، Alejandro González Iñárritu

با هنرمندي:

Brad Pitt    در نقش    Richard
Cate Blanchett    در نقش    Susan
Gael Garcí­a Bernal    در نقش    Santiago
Kôji Yakusho    در نقش    Yasujiro
Harriet Walter    در نقش    Lilly
Trevor Martin    در نقش    Douglas
Matyelok Gibbs    در نقش    Elyse
Georges Bousquet    در نقش    Robert
Claudine Acs    در نقش    Jane
André Oumansky    در نقش    Walter
Michael Maloney    در نقش    James
Dermot Crowley    در نقش    Barth
Wendy Nottingham    در نقش    Tourist #1
Henry Maratray    در نقش    Tourist #2
Linda Broughton    در نقش    Tourist #3
Elle Fanning    در نقش    Debbie
Nathan Gamble    در نقش    Mike
Adriana Barraza    در نقش    Amelia
Yuko Murata    در نقش    Mitsu
Rinko Kikuchi    در نقش    Chieko
Emilio Echevarría    در نقش    Emilio

آهنگساز:  Gustavo Santaolalla

خلاصه داستان:

در روستای کوچکی در کوهستانهای کشور مراکش یک مزرعه دار به اسم عبدالله برای از بین بردن گرگها و شغالهایی که به گله گوسفندان او حمله می کنند یک تفنگ خریداری می کند . یکی از پسران او برای امتحان کردن برد تفنگ ، از راه دور به سمت اتوبوس جهانگردان که از جاده مقابل روستایشان در حال عبور است شلیک می کند . در اتوبوس دو زن و شوهر آمریکایی به اسامی سوزان و ریچارد حضور دارند که سوزان بر اثر اصابت گلوله بشدت مجروح می شود . ریچارد با آملیا ، پرستار فرزندانش که در آمریکا از آنها نگهداری می کند ، تماس گرفته و به او می گوید که آنها فعلاً نمی توانند به کشور باز گردند . از سوی دیگر آمیلیا که یک مهاجر غیرقانونی اهل مکزیک است باید هر طور شده برای شرکت در مراسم ازدواج پسرش به کشورش بازگردد و بنابراین بهمراه خواهرزاده اش و دو بچه سوزان و ریچارد به مکزیک می رود اما در طول مسیر بازگشت با پلیس مرزی درگیر می شوند .

محصول مشترک:  USA ، Mexico

زبان ها:  JapaneseSignLanguage ، French ، English ، Spanish

تصوير: رنگی

صدا: Dolby Digital

رده بندی سنی:  R  افراد زیر ۱۷ سال با همراهی والدین تماشا کنند. 

زمان فیلم:  142 دقیقه 

 

درباره فیلم :

بابل آخرین فیلم " آلخاندور گونزالس ایناریتو" فیلمساز مكزیكی است.كارگردانی كه با فیلم های "عشق سگی" و " 21گرم" خود را به جامعه سینمایی معرفی كرد.فیلم هایی كه در عین پختگی ،می توان نوعی سادگی ساختاری را در آنها مشاهده كرد.بابل سه جایزه از جشنواره سینمایی كن از جمله كارگردانی را درو كرد و موسیقی آن نیز جایزه اسكار را گرفت. عنوان این فیلم، یعنی "بابل"، در زبان فارسی و در زبان‌های دیگر هم همان "بابل" ، پایتخت بابلیون است و به نوعی داستان مردم شهر بابل است. در داستان اسطوره‌ای آمده است كه در آغاز همه انسان‌ها به یك زبان صحبت می‌كردند تا روزی كه نمرود، پادشاه بابل تصمیم می‌گیرد برج بلندی بسازد تا به جایگاه خدا دست پیدا کند و خداوند از این عمل به خشم می‌آید و عذابی نازل می كند كه سازندگان برج، هر یك به زبانی صحبت كنند و حرف همدیگر را نفهمند و بعد هم برج را با طوفان بزرگی در هم می‌ریزد و مردم بابل را در سراسر دنیا پراكنده می‌كند .پیشترها از این داستان اسطوره ای بعنوان نماد عدم درك متقابل و سوءتفاهم و پیچیدگی روابط در هنر و ادبیات استفاده شده است.بازیگران فیلم «بابل» به زبان های انگلیسی، اسپانیایی، عربی،‍ژاپنی و زبان كر و لال ها صحبت می كنند وتقابل فرهنگ ها را در عمیق ترین سطح به نمایش می گذارند.فرهنگ شرقی مدرن و شرقی جهان سومی از یك سو وغرب مدرن و غرب مورد تجاوز قرار گرفته و آدم های ساده و پیچیدهء آن با سردرگمی ها و دغدغه هایشان و همه اینها فیلمی واقع گرا و انسانی در مورد جهانی است كه در آن زندگی می كنیم. بابل روایت گر چهار داستان به هم گره خورده با سبك و سیاق فیلم های قبلی كارگردان است كه درچهار كشور مختلف اتفاق می افتد. در داستان اول یك خانواده مراكشی را به تصویر می كشد كه برای شكار شغال های دور و برشان و محافظت از دام هایشان اسلحه ای را می خرند و دو پسربچه این خانواده در حین تمرین با اسلحه به سمت اتوبوسی كه در جاده در حال گذر است شلیك می كنند. داستان دوم زن و شوهر توریستی را تصویر می كند(براد پیت و كیت بلانشت) كه در مراكش در حال سفر هستند و به نظر می رسد كه زن از این سفر بسیار آزرده خاطر است و فاصله بسیاری بین آنها وجود دارد.آنها در اتوبوس نشسته اند كه یكباره صدای شكستن شیشه اتوبوس به گوش می رسد و زن غرق در خون می شود وگلوله در گردن زن توریست آمریكایی می‌نشیند و او را مجروح می‌كند. در داستان دیگری كه از كالیفرنیای آمریكا شروع می‌شود و به مكزیك می‌كشد پرستار بچهء همان خانواده آمریكایی كه در سفر مراكش هستند بدون اجازه ، بچه‌ها را با به مكزیك می‌برد تا در جشن عروسی پسرش شركت كند كه بازگشت آنها به آمریكا به درگیری با پلیس مرزی وگم شدن آنها در بیابان های اطراف منجر می شود. و نهایتاً در داستان آخر با دختر نوجوان كر ولالی در ژاپن آشنا می‌شویم كه به دلیل كر و لال بودنش مورد بی‌توجهی پسرهاست و برای پركردن كمبودهایش دست به هر كاری می زند و پدر این دختر صاحب اصلی اسلحه ای است كه زن آمریكایی با آن مجروح شده است و او آن را در یكی از سفرهایش به مراكش به راهنمای شكار خود بخشیده است.

این فیلم را می توان فیلمی در هجو سیاست و دروغ های بزرگ سیاسی دانست . ایناریتو دیدگاه توهم آمیز و غلط آمریكاییها نسبت به مسلمانان را در یك بستر واقع گرایانه به تصویر می كشد در جایی كه سیاست مداران آمریكایی مجروح شدن زن را یك عمل تروریستی می خوانند و آن را به یك بمب خبری در سطح جهان تبدیل می كنند، در حالی كه زن مجروح بدون هیچ كمكی در روستای دور افتاده ای دارد می میرد وترس پنهان و برزگ جامعه آمریكا را بعد از 11 سپتامبر نشان می دهد.همچنین تقابل فرهنگی مكزیكی ها و آمریكایی ها را كه ریشه های تاریخی طولانی دارد با زبان بصری گویایی به ما نشان می دهد و اوج این عدم درك زبان و فرهنگ های مختلف را با زبان نمادین در داستانی كه در ژاپن اتفاق می افتد می بینیم جایی كه هیچ كس دختر تنهای فیلم را نه می تواند درك كند و نه بشنود و نه بخواند و نماد انسان تنهای دنیای مدرن امروز است.

الخاندروگونزالس ایناریتو كارگردان مكزیكی، كیت بلانشت بازیگر استرالیایی،گائل گارسیا، رنیكو كیلوچی بازیگر ژاپنی، برادپیت بازیگر آمریكایی و بوبكر آیت سید بازیگر مراكشی عناصر اصلی فیلم هستند و پراكندگی جغرافیایی عوامل فیلم هم در به تصویر كشیدن این تقابل ها بی تاثیر نبوده است.

كارگردان فیلم درباره بابل گفته است:

"بابل در اصل سه فیلم است كه در چهار كشور مختلف ساخته شده است كه سه یا چهار نام بزرگ به اضافه تعداد زیادی سیاه لشكر فیلم را پیش می برند. با این حال من فیلمی ارزان و با كمترین هزینه ها ساخته ام و در اصل با سرمایه شخصی ام این اثر به این جا رسیده است، هر بخش جداگانه ساخته شد و بعد مونتاژ دقیق روی آن صورت گرفت. باید بگویم كه این فیلم درست همان است كه من می خواستم، تك تك لوكیشن ها، دیالوگ ها و در یك كلمه من از تمام برش ام به عنوان یك كارگردان در ساخت این اثر استفاده كرده ام، درست مثل عشق سگی و 21 گرم. البته فكر می كنم بخشی از این ماجرا به خوش شانسی من باز می گردد."

"كار كردن با بلانشت و پیت همان قدر سخت بود كه سر و كله زدن با مردم روستایی و ساده ای كه تا به حال یك بار هم دوربین ندیده اند. من در این بخش تمام تلاش ام را به كار بستم تا تماشاچی راحت باشد می خواستم مرزهای زبانی را از بین ببرم، آدم هایی را كه انگلیسی حرف می زنند و با تمام قدرت سعی می كنند از بابلیسم جدا شوند. افسانه برج بابل پیرنگ این فیلم است، آدم هایی كه برج بلند بابل را می سازند تا از آن بالا بروند و به خدایان تیراندازی كنند، ملك خواب به دستور خدایان كاری می كند كه آن ها صبح فردا هیچ كدام زبان دیگری را نفهمند، صبح روز بعد وقتی مردم از خواب بیدار می شوند تا از برج بالا بروند، هیچ كدام زبان دیگری را نمی فهمند و همه آن ها روی زمین پراكنده می شوند، من به این افسانه معتقدم و واقعاً فكر می كنم منشا زبان باید یك چنین چیزی باشد"

موسیقی به یادماندنی "گوستاوو سانتائولالا"كه بار شرقی بسیاری دارد آنقدر فوق العاده است كه سردمداران اسكار را مجبور به دادن این جایزه كرد و اوج گوشنوازی این موسیقی را در سكانسی كه هلیكوپتر امداد برای بردن زن مجروح آمریكایی می آید و پرواز آن در فراز روستا و بعد هم در شهر می بینیم.

چند نكته در مورد بابل (اين نوشته ممكن است داراي قسمت هايي باشد كه داستان فيلم را لو دهد)
1.چيزي كه پيش و بيش از هر چيز توجه من رو جلب كرد بلند پروازي فيلم بود .بلند پروازي اي كه ايناريتو از ابتداي كار با "عشق سگي" داشت .. واقعا ديگه چه كارگرداني رو سراغ داريم كه در تقريبا اولين فيلم هاش بياد و دست به ساخت سه گانه بزنه ؟ اون هم سگانه اي كه مسائل بسيار حساس انسانيت رو مطرح مي كنه . انقدر پر از حسه و تا این حد نماد پردازی شدست؟ به هر حال که دست کم در دو قسمت اول تریلوژی فکر می کنم موفق بود و اما در بابل .. اسم بابل شاید خود بارز ترین جنبه این جاه طلبی باشد و نمادیک ترین آن ..
وقتی انسان به خود مغرور شد و برج بابل را ساخت تا از فراز آن به خدا تير اندازد .او انسان را مجازات كرد: تمدن را پاره پاره كرد و به هر نژاد زباني متفاوت داد تا هرگز يكديگر را نفهمند ...
2. در فیلم چهار داستان مجزا رو می بینیم که همه کم و بیش به هم ربط پیدا می کنند : داستان یک خانواده مراکشی , یک دختر ژاپنی , یک زن مکزیکی و یک خانواده امریکایی .. این که فیلمنامه نویس می یاد این ها رو انتخاب می کنه و داستان هاشون و تفاوت هاشون و شباهت هاشون را نشان می دهد و بعد اسم بابل را را رویش می گذارد شاید کمی بیش از حد بلند پروازی باشد .. این که بخواهیم همین داستان ها را نماد جامعه بشری بگیریم خیلی خنده دار و ناقص به نظر می آید .. منظورم این است که با تعریف صرف چند داستان نمی شود نتیجه نظری و تئوری گرفت مگر این که هدف این باشد که این داستان ها همه با هم بتوانند فقط فضایی مورد نظر را و حسی مورد نظر را برسانند . منظورم این است که چیزی که اینجا مهم است زیاد داستان نیست بلکه احساسات است . شاید برای همین است که در خیلی از صحنه ها هیچ داستان خاصی وجود ندارد و فقط به همراه موسیقی خاص فیلم تصاویری از جریان زندگی را می بینیم که می خواهند حسی را برسانند: مثلا صحنه های مربوط به عروسی و شاید باز هم به همین دلیل است که بنظرم می آید در انتهای فیلم این که ایناریتو این همه اصرار دارد تمام نکات داستان را تا آخر توضیح دهد و همه چیز را بگوید چندان کار درستی نیست .آخر وقتی این طور می شود به نظرمان می آید که حس ها نبودند که مهم بودند , لحظات نبودند که مهم بودند .. داستان بود که مهم بود و این که آخرش چه می شود!
در بین این چهار داستان به نظرم داستان خانواده مراکشی و دختر ژاپنی بهتر از خانواده امریکایی و مکزیکی بیان شده بود.. به خصوص گاهی احساس می کنم که اگر داستان خدمتکار مکزیکی نبود شاید فیلم چندان فرقی هم نمی کرد .
3. در بابل خطای انسان در مقابل هم نوعش ر می بینیم و بدبختی و آورگی او رو . و بیشتر از همه در بابل ترس آدم ها از هم دیگه رو شاهد هستیم : اینکه چطور با ترسیدن از یکدیگه به هم آسیب می زنیم ... مهم ترین نمونش شاید همون صحنه تیر اندازی پسر به پلیس مراکش و بر عکس باشه .. هرچند که در بابل این واهمه شخصیت ها از هم دیگه رو همه جا میشه دید و اگر نفرتی هم از یکدیگر دارند از این ترس نشئت می گیره . و در این میان قواعدی هم که جوامع از سر نگرانی برای خود چیده اند هم بیش از پیش دست و پا گیر میشه : به خاطر مسائل سیاسی در ابتدا دسترسی به کمک برای سوزان مقدور نیست یا رفتار پلیس لب مرز مکزیک باعث مشکلات فراوان میشه . اين وسط حركات شخصي ِ فرد و افراد هست كه كمي بهش اميد ميره و ارزش پیدا می کنه و دوستي هایي که بین شخصیت ها شکل می گیره و در مقابل ِ ضوابط ِ خشک ارزش پیدا می کنه . در مجموع بخشی از چیزی که بابل رو شکل میده همین تحلیل روابط شخصیت هاست . نشان دادن سوتفاهمات و ترس ها و سعی در رسیدن به آَشتی .خطری که فیلم رو خیلی تحدید می کنه اینه که به یک باز نگری صرف در روابط يا یک عقده گشایی صرف تبدیل بشه و بشه یه crash از نوع بین المللی .
4.اما چیزی که اونو متفاوت می کنه شاید دید آخر الزمانی ای باشه که به تنهایی آدم ها و عدم توانایی ارتباط بر قرار کردنشون داره .. مهم ترین نمونه اش هم ماجرای همون دختر کر و لال ژاپنی هست .. این دختر هم یکی دیگر از نماد های سگانست که می تونه نمادی از عدم توانایی انسان ها یا ملت ها در برقرار کردن ارتباط باشه .دختر کر و لال نمیتونه به صورت درست با اطرافیان ارتباط برقرار کنه و از سر عجز و ناتوانی دست به کار های اغرار آمیزی می زند . شخصیت این دختر ژاپنی به نظرم بهتر از تمام شخصیت های فیلم خوب از کار اومده ..کاملا باور پذیره و اعمالی هم که انجام می ده قابل درکه و از نظر روان شناسی هم درست میاد . در مقابل بقیه شخصیت ها آن چنان پرداختی نشدن و شاید هم فقط تا حدی پرداخت شدن که حرف فیلم یا شاید حس فیلم از طریق اون ها انتقال داده بشه.
5. بازی با صدا از نکات مثبت بابل هست.. به خصوص تصاویری بدون صدایی که از دید دختر ژاپنی نشان داده می شه و مارو به اون حس گنگی و گمی و آوارگی که فیلم می تونست در بهترین شکل خودش برسونه نزدیک می کنه..
6. بعضی وقت ها فیلم شعاری به نظر می رسه ... هر چند که دست کم باید گفت قصد سخن رانی اخلاقی هم نداره .. تفاوت ها نشان داده میشه ولی در مورد اخلاق های مختلف ملیت ها اغلب قضاوتی هم نمیشه .. که مثلا فرض کنید شخصیت Richard بخواد مثل به عنوان مثل "خیلی دور خیلی نزدیک" درس اخلاقی بگیره از مردم صحرا !
7 .در نهایت اینکه به نظرم فیلم چندان به اون حسی که باید برسه نمی رسه .. به اون حسی که در عشق سگی یا 21 گرم بهش می رسیم و اینکه آنچنان اختتامیه خوبی برای سگانه نیست. 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم فروردین 1386ساعت 5:22  توسط کوروش غفاری  |